مطالب احساسي و جالب

عجب دنیایی است، درشکه را اسب میکشد ولی انعام را درشکه چی میگیرد!!

مجموعه طنز (برای خنده)

ﺷﻮﻫﺮﯼ ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺭﺳﺎﻝ ﮐﺮﺩ:
ﺳﻼﻡ . ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺎﻡ ﺧﻮﻧﻪ . ﻟﻄﻔﺎً ﻫﻤﻪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﮐﺜﯿﻒ ﻣﻦ ﺭﻭ ﺑﺸﻮﺭ ﻭ ﻏﺬﺍﯼ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ ﺍﻡ ﺭﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻦ.
ﻭﻟﯽ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﻧﯿﻮﻣﺪ!
ﭘﯿﺎﻣﮏ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ:
ﺭﺍﺳﺘﯽ! ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﮐﻪ ﺣﻘﻮﻗﻢ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺁﺧﺮ ﻣﺎﻩ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﺕ ﯾﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﺨﺮﻡ.
ﻫﻤﺴﺮ:
ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ! ﻭﺍﻗﻌﺎً؟^_^
ﺷﻮﻫﺮ :
ﻧﻪ، ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﻣﻄﻤئﻦ ﺑﺸﻢ ﮐﻪ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺍﻭﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺳﯿﺪﻩ:D
*****
تو این فیلمهای جنگی ایرانی دیدین بمباران میشه بعدش زنه خونین و مالین از زیر آوار میاد بیرون ولی روسریش تکون نخورده لامصب انگار با تیراهن جوش دادن به سرش!
*****
اگر مسلمانی در پایتخت ایسلند شمالی (ریکاویک) زندگی کند، در یک روز باید 23 ساعت و 21 دقیقه روزه باشد.
*****
پسری دختر زیبایی رو تو خیابون دید.... شیفته اش شد .... چند ساعتی باهم تو خیابون قدم میزدند ...
که یهویه مازراتی جلوی پاشون ترمز کرد . . .
دختره به پسر گفت :
خوش گذشت اما من همیشه نمیتونم پیاده راه برم .... کار نداری؟!! بای ...!
دختره نشست تو ماشین
راننده بهش گفت : خانوم ببخشید میشه پیاده بشی؟ ... من راننده این اقا هستم !!!!
*****
یه بنده خدایی تعریف میکرد:
یه چند سال پیش باغ وحش زدیم تو شهرمون
قیمت بلیط زدیم 500ت کسی نیومد.
کردیمش300ت کسی نیومد.
100
ت بازم کسی نیومد.
مجانی کردیم همه اومدن تو باغ وحش. در رو قفل کردیم قفس شیر و باز کردم.
صدا زدم خروجی 5000 تومن

و اینگونه انتقام گرفتیم از مردم شهرمون
****
دختر همسایمون بس که از خونه بیرون نیومده روابط اجتماعیش ضعیفه. یه بار آش نذری پخش میکردند اومد آیفونمونو زد. گفتم کیه؟ گفت آشه (!)
*****
واکنش زن‌ها بعد از نگاه عميق شوهرشون
زن اروپایی: عزیزم این طرز نگاهت رو خيلي دوست دارم
زن ایرانی: چیییییه؟ بیا منو بخور! باز خونه ننه ات اینا بودی، چیز یادت دادن؟
*****
شامپو خریدم روش نوشته: شامپو را روی سرتان بریزید و به موهایتان بمالید سپس با آب بشویید
!
من میخواستم بریزم تو دهنم قرقره کنم، خدا خیرشون بده آگاهم کردن!
*****
دیروز آبگوشت داشتیم، طبق معمول منو و داداشم سر استخون قلم دعوامون شد، مامان از تو آشپزخونه داد میزنه: چتونه خونه رو گذاشتید رو سرتون، مگه شما سگید که برای استخون دعوا می‌کنید؟ صد بار گفتم استخونا برا باباتونه!
*****
گاهی کسی را دوست داریم اما او نمیفهمد
گاهی کسی ما را دوست دارد اما ما نمیفهمیم
خلاصه یه مشت نفهم دور هم جمع شدیم تشکیل اجتماع دادیم !
.
.
.
پشه ها قبل از اینکه لامپ اختراع بشه دور چی جمع میشدن؟ خب برن همونجا
.
.
.
عینک نمیزد که نگن عینکیه
یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و خورد زمین؛ از اون روز به بعد چلاق صداش میزنن !
.
.
.
تو خونه شما هم کاربرد توری پنجره اینه که نذاره پشه ها از خونه برن بیرون!؟
.
.
.
ﺍﮔﺮ ﺩﯾﺪﯼ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﺮﺩﺭﺧﺘﯽ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﺮﺩﻩ
ﺳﺮﯾﻊ ﺑﯿﺎﺭﯾﺪﺵ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﻬﻮ ﮔﻼﺑﯿﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺗﻮ ﺳﺮﺵ ﭼﺎﺭ ﺗﺎ ﻓﺮﻣﻮﻝ ﺑﻪ ﻓﯿﺰﯾﮏ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ
ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻣﯿﺸﯿﻢ|:
.
.
.
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ :
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ،
ﺳﻘﻒ ﮔﻔﺖ : ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ!
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻨﮕﺮ!
ﺳﺎﻋﺖ ﮔﻔﺖ : ﻫﺮ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ!
ﺁﻳﻴﻨﻪ ﮔﻔﺖ : ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﺑﻴﻨﺪﻳﺶ!
ﺗﻘﻮﻳﻢ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺵ!
ﺩﺭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻫﺪﻑ ﻫﺎﻳﺖ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻫُﻞ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻛﻨﺎﺭ ﺑﺰﻥ!
ﺯﻣﻴﻦ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎ ﻓﺮﻭﺗﻨﯽ ﻧﻴﺎﻳﺶ ﻛﻦ!
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ، ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﺨﻮﺍﺏ !!
.
.
.
هنگامی که یک قطره بیرون می آیداول با خط چشم “Lancome” وو ریمل مژه “Dior”… مخلوط میشودپس از آن هنگامی که پایین می آید و به گونه میرسدبا “Chanel blusher” و “Estee Lauder Foundation” … مخلوط میشودو در صورت لمس لب ها، با رژ لب “Clinique” و… مخلوط میشود…. این به این معنی است که یک قطره است به ارزش حــــــداقل $۶۰
با دلار ۳۵۰۰ هم بگیری ۲۱۰ هزار تومن . تازه اگه اینا رو خودش زده باشه .
اگه رفته باشه آرایشگاه همین میشه دو برابر یعنی برو رو۵۰۰ هزار تومن .
پس عقل حکم میکنه باهاش راه بیای !
*****
توصیه بابام به من موقع رانندگی
سر کوچه ها یواش تر بپیچ ؛شاید یکی بی شعورتر از تو پیدا شد که از اونور بیاد :|
*****
اعتراف میکنم یه بار تو دانشگاه رفتم سمت دانشکده کشاورزی!
دیدم پشت دانشگاه یه مزرعه کوچیک گوجه فرنگیه...!
تا شروع کردم به خوردن یه دختره داد زد:
پروژه پایان ترممو نخور کثافت!!!
*****
ملت از خونه زنگ میزنن بیرون غذا سفارش میدن،
من از بیرون زنگ میزنم خونه سفارش میکنم غذامو نخورن...
*****
فیزیک خیلی آسونتر میشد، اگه به جای سیب، خود درخت رو نیوتن افتاده بود...!
*****
آیا از خشکی پوست رنج می ‌برید ؟
خجالت نمی‌کشید ؟ اینم شد درد ؟!
*****
نحوه درس خوندن شیرازیا:

ای که بلدوم ...
ایم که مهم نیس ...
ایم طولانیه نمیاد
اووم که ایشاللو نمیاد....
ایم که تقلب میکنم ...
آخیش تموم شد...!
عامو بیو بریم باغ
*****
ﺩﻡ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﻟﻢ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﯾﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺎﺳﯽ ﺑﻠﻨﺪ ۲۰۰ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ
...
ﯾﻪ دخترﻩ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺧﻮﺩﺗﻪ ﯾﺎ ﺑﺎﺑﺎﺗﻪ؟
ﻧﯿﻢ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻬﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﺗﻮ ﻫﻢ ﯾﮑﯿﺸﻮ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟
ﺳﻮﯾﭽﺸﻮ ﺩﺭآﻭﺭﺩ ﺳﻮﺍﺭﺵ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ !!!

از اون موقع ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺍﻻﻧﻢ ﺗﺤﺖ ﺩﺭﻣﺎﻧﻢ
*****
سئوالات چهارگزینه ای مخصوص آقایان متاهل (طنز
):
1.
چه عاملی سبب شد تا شما به خواستگاری عیالتان بروید ؟!
الف) جوونی کردم !
ب) سادگی کردم !
ج) گول خوردم !
د) من که نرفتم خواستگاری ، اون اومد !
2.
اگر خدایی ناکرده عیالتان فوت کند شما چه کار می کنید ؟!
الف) اول ناراحت و بعد خوشحال می شوید !
ب) اول خرما و بعد شاباش می دهید !
ج) اول قبرستان و بعد محضر می روید !
د) انشاا... بقای عمر ? تای دیگر باشه !
3.
ملاک شما در انتخاب عیالتان چه بوده است ؟!
الف) املاک پدرش !
ب) دارایی پدرش !
ج) املاک و دارایی پدرش !
د) همه موارد !
4.
اگر عیالتان از شما بخواهد که برای کادوی تولدش یک گردنبد طلا بخرید چکار می کنید ؟!
الف) تا بعد از روز تولدش گم و گور می شوید !
ب) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مریضی می زنید !
ج) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مردن می زنید !
د) آدرس یک بدلی فروشی کار درست را از دوستتان می گیرید !
5.
محبت آمیز ترین جمله ایکه به عیالتان گفته اید چه بوده است ؟!
الف) عزیزم ، امروز صبحانه چی داریم ؟!
ب) عزیزم ، امروز ناهار چی داریم ؟!
ج) عزیزم ، امشب شام چی داریم ؟!
د) من واقعا ... من واقعا عاشق .... من واقعا عاشق تو .... من واقعا عاشق توروبچه با پنیرم !
6.
در کارهای منزل چقدر به عیالتان کمک می کنید ؟!
الف) در خوردن غذا با او همکاری می کنید !
ب) کانال های تلویزیون را شما با کنترل عوض می کنید !
ج) موقعی که عیالتان مشغول تمیز کردن منزل یا شستن ظروف است، با زدن سوت و دست او را تشویق می کنید !
د) گاهی اوقات کارهای شخصی تان را خودتان انجام می دهید !
7.
اگر عیالتان با شما قهر کند برای آشتی کردنش چه کار خواهید کرد ؟!
الف) شما هم با او قهر می کنید تا زمانیکه خودش بیاید منت کشی !
ب) از طریق بکارگیری سیستم اعمال خشونت ، او را به زور آشتی خواهید داد !
ج) او را تهدید می کنید که اگر تا 10 بشمارید و آشتی نکند سریعا اقدام به اختیار نمودن همسر جدید می نمایید!
د) حاضرید یک چیزی هم بدهید اگر همیشه قهر باشد !
8.
نظرتان در مورد این جمله چیست ؟ ( مهرم حلال ، جونم آزاد ! )
الف) زیبا ترین جمله دنیاست !
ب) با معنا ترین جمله دنیاست !
ج) خوشحال کننده ترین جمله دنیاست !
د) تخیلی ترین جمله عصر کنونی است !
9.
در کل ، از زندگی با عیالتان راضی هستید ؟!
الف) اگر نباشم چیکار کنم ؟!
ب) چاره ای جز این ندارم !
ج) یک جوری داریم می سازیم دیگه !
د) بله که راضی هستم البته تا زمانی که بتوانم پول مهریه اش را جور کنم !
*****
بزرگترین اشتباه عمرم این بود که به بابام پیشنهاد دادم وقتی بیکاره بیاد با لپ تاپم پاسور بازی کنه
*****
ترجیح میدم پول سیگاری رو بدم که صادقانه روش نوشته: سرطان زا ؛ تا پول آبمیوه ای رو که روش به دروغ نوشته: 100% طبیعی
*****
پشت هر مرد موفقي هيچي نيست
!
زرنگ بوده، گول دخترا رو نخورده، چسبيده به زندگيش، پولاشو جمع كرده، زندگيش روبراه شده
*****
گذشت آن زمان هایی که مردم همدیگر را دور میزدند

حالا از روی هم رد می شوند
*****
۲
تا زن توی اتوبوس برای یک صندلی خالی دعواشون میشه
راننده میگه اونی که مسن تره بشینه روی صندلی
هر ۲ تا زن به هم نگاه کردن و صندلی خالی ماند !
*****
ما از اون پیرمرد، پیرزنای بی آزاری میشیم که حوصله ی کسی رو سر نمیبریم !
یه لپ تاپ بهمون بدن همه چی حله ...
*****
می‌ خوای روی یه تیکه سنگ بنویسم دلم برات تنگ شده بعد محکم بزنم توی سرت
تا بفهمی دلتنگی‌ چه دردی داره؟
*****
به یارو میگن "تور" را تعریف کن؟

میگه: مجموعه سوراخ هایی است که با طناب به هم وصل شده اند!
*****
خانومه ناراحت تو تاکسی نشسته میگه:
به فاصله ی چند روز هم شوهرم بهم خیانت کرد هم دوست پسرم!!
*****
مردها مهربانند و زنها خود خواه!
دلیلش هم اینه که خیلی از زنها حاضر نیستند به مردی که نمیشناسند کمک کنند
ولی مردها حاضرند حتی واسه زنهای غریبه هم بمیرن!!!
چقدر این مردها آقان...
*****
آخرین خبر از جهنم :
شیر آب دستشویی ها جفتش داغه !
*****
طرف اومده با عصبانیت می گه این یارو زبون آدمیزاد حالیش نمیشه بیا تو باهاش حرف بزن ...
نفهمیدم داره به من فحش میده یا به یارو ؟؟؟
*****
یکی از علائم بیماری سادیسم اینه که میگی
:
"
میشه یه چیزی بپرسم" بعد که طرف گفت چی!؟
میگی:"هیچی بی خیال" !
*****
مامان من آخر دموکراسیه!!!
وقتی میخواد فحش بده نظر خودمم میپرسه، مثلا میگه:
میخوای بهت بگم نفهم؟
میخوای بگم شعور نداری؟؟؟
*****
سوالات رایج مربوط به موبایل
:
سال 76 : آنتن دهی ش چطوره؟
سال 79 : چقدر شارژ نگه میداره؟
سال 82 : دوربینم داره؟
سال 85 : دوربینش چند مگا پیکسله؟ صداش چطوره؟
سال 88 : تاچه؟ یا از این معمولیاس؟
سال 91 : اندرویده؟
سال 94 : هوشمنده؟ یا معمولیه؟
سال 97 : اخلاقش چطوره؟!
سال 1400: درکت میکـنـه ؟! یا نه؟
سال 1403: به اندازۀ کافی بهت توجه میکنـه؟ یا میخوای باهاش به هم بزنی؟
*****
من با این سن و سالم هنوز یه وقتایی از تاريكي ميترسم
!
بعد برادر زاده ی 7 ساله م توی تاريكي نشسته، بهش ميگم: تو تاريكي چه كار ميكني؟
ميگه دارم با روحِ اجسام ارتباط برقرار ميكنم !!
اینا بچه نیستن دایناسورن :|
*****
یه بار رفته بودم درمانگاه آمپول بزنم، یه دختره اومد آمپولمو بزنه،معلوم بود خیلی تازه کاره!
همینجوری که سرنگو گرفته بود توی دستش، لرزون لرزون اومد سمت من و گفت:
"
بسم الله الرحمن الرحیــــم"
منم که کپ کرده بودم از ترسم گفتم:
"
اشهد ان لا اله الا الله"!
هیچی دیگه...
انقدر خندید که نتونست آمپولو بزنه و خدارو شکر یکی دیگه اومد زد ..!
*****
یکی از رفقا سوغاتی شورت ۴۰ دلاری واسم آورده!
موندم میخوام برم عروسی، رو شلوار بپوشمش یا زیر!
*****
لحظه ی قبل از مرگم به بچه هام میگم: ده میلیارد تومن گذاشتم...زیر...زیر...زیر... و همون موقع می میرم !!!
ای حال میده... :))))))
*****
كلاس: دبستان
موضوع انشا : سال گذشته را چگونه گذراندید؟

قلم بر قلب سفید كاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاء ام آغاز شود.
سال گذشته سال بسیار خوبی و پر بركتی می باشد. سال گذشته پسر خاله ام زیر چرخ تریلی رفت و له گشت و ما در مجلس ترحیمش شركت كردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاك بازی كردیم. من هر چی گشتم پسرخاله ام را پیدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بیل زد، بدون دلیل!

من در پارسال خیلی درس خواندم ولی نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بیرون پرت كردند. پدرم من را به مكانیكی فرستاد تا كار كنم و اوستای من هر روز من را با زنجیر چرخ می زد و گاهی موقع ها كه خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بست و دو سه بار با ماشین یكی از مشتری ها از روی من رد می شد.

من خیلی در كارهای خانه به مادرم كمك می كنم. مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست می داشت و من را خیلی ماچ می كند ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای در آشپزخانه می گذاشت. در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خیلی از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسیار حامله است و پدرم می گوید یا پسر است یا دوقلو، ولی من چیزی نمی گویم چون می دانم كه بچه ای به این اندازه از هیچ كجای خواهرم در نخواهد آمد!

در سال گذشته ما به مسافرت رفتیم و با قطار رفتیم. من در كوپه بسیار پدرم را عصبانی كردم و او برای تنبیه من را روی تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابیدم! پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می كشد و مادرم خیلی ناراحت است و هی به من میگوید: كپی اوغلی، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می دهد، پدرم عصبانی می شود! در سال گذشته ما به عید دیدنی رفتیم و من حدودا خیلی عیدی جمع كرده ام، ولی پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره ای خرید كه بسیار بد آموزی دارد و من نگاه نمی كنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی ناموسی نگاه می كند و بشكن می زند. پدرم در سال گذشته رژیم گرفته است و هر شب با دوست هایش آب و ماست و خیار می خورند و می خندند، گاهی وقتا هم آب با چیپس و ماست موسیر

این بود انشاء من!
*****
این کتابای ریاضی آسون ترین مثال هارو خودش حل می کرد بعد دیدین سخت ترین مساله ها رو میذاشت ما حل کنیم ؟!
*****
طرف می گفت دوست دارم بچه ام پسر باشه که نسل بابام باقی بمونه! انگار باباش ببر مازندرانه...
*****
مردی که فردای روز پدر جوراب پاره پاش باشه، تنهاترین مرد دنیاست !
*****
بابام هنوز معتقده که چون من همیشه پای اینترنتم پول تلفن زیاد میاد!
*****
بعضی وقتا وقتی یکی میگه «ببخشید اشتباه کردم» بهتره قبول کنید چون «خوب کردم اشتباه کردم» آپشن بعدیه که بهتون ارایه می ده !
*****
تو بچگی مون از تکلیف عذاب می کشیدیم الان داریم از بلاتکلیفی عذاب می کشیم !
*****
به عشق در نگاه اول اعتقاد داری یا یه بار دیگه از جلوت رد شم؟!
*****
تو امتحانا دنبال این نیستن که ببینن چقدر حالیته، هی می خوان ببینن چی بلد نیستی!
*****
خانومه مهمانداره تو هواپيما بهم گف ميخواي بخوابي برات بالش و پتو بيارم؟؟ ، گفتم نع!! برام قصه بگو
قهر كرد رف بيشعور:|
:|
*****
شوهر کيست؟
شوهر کسي است که آشغالارو مي ذاره دم در و چنان قيافه اي مي گيره انگار همه خونه رو تميز کرده!!
*****
سه تا چيز هست که هيچ وقت آدم نميتونه فراموششون کنه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
صبحانه، ناهار، شام
قرار نيست که همش احساساتي باشه
*****
آيا ميدانستيد هم اکنون گدايان شهر نيويورک با پول خردهاي ته جيبشان ميتوانند بمدت يک ماه در هتل داريوش کيش، اقامت خوشي را داشته باشند؟
! :|
*****
به بقال سر کوچمون ميگم جنگ ميشه،ميگه نگران نباش. اسراييلو ميزنيم،امارات و عربستانم ميزنيم! احمق فك كرده پِلي استيشنه و دسته بازي اونا خرابه !!
*****
بابام داشت تلویزیون میدید یهو اهنگ داریوش پخش شد
بابام گفت وای من عاشق این آهنگم کلی باهاش خاطره دارم داشت با اهنگ حال میکرد که
مامانم اومد زد شبکه 4 اخبار ناشنوایان
رو به بابام گفت خیال کردی نمیدونم این اهنگ تورو یاد اون دختره چش سفید میندازه
که قبل از من رفتی خاستگاریش اما از خونشون پرتت کردن بیرون؟
*****
مسابقه پیامکی (هر پیام ۷۵ تومان) جایزه: هر روز لپ تاپ

سوال :
۱: آب خوردن خوبه؟ بله
۲: درخت چه رنگ است؟ سبز
۳: آهن سفت تره یا پنبه؟ آهن
سوال آخر: شخصی که نظریه بوروکراسی پست مدرن را باب کرد که بود
و اون روز تو خلوت خودش به چی فکر میکرد !؟
یهو بگو نمیخوام لپ تاپ بدم دیگه :-|
*****
دوستم حدودا یه سالی بود با یه دختری دوست بود و کلی عاشق هم بودن!
تا زد و واسه دختره خواستگار اومد و طرف شوهر کرد!!
دیشب دوستم اومده بود پیشم گریه میکرد میگفت:
همه ی عشقا دروغه! همه ی دوسِت دارما کشکه!
دیگه میخوام مثل تو بشم!
عاشق نشم، وابسته نشم! مثل تو هرزه باشم، کثیف باشم!
پست و نامرد باشم، آشغال باشم ..!
*****
دیشب اومدم خود کشی کنم رفتم از سوپر سره کوچمون تیغ خریدم رفتم نشستم تو حموم، وقتی که اومدم تیغ رو بکشم رو رگم یه هو دیدم که خودمون تو حموم تیغ داریم اینقدر اعصابم خورد شد که هیچی دیگه، خود کشی نکردم! (از دفتر خاطرات یک خسیس)
*****
پلیسه به یارو میگه : گواهینامه داری؟ میگه : بزار داشبورد رو ببینم شانس بیاری که داشته باشم ، کارت راه بیفته
*****
چرا مردا عینک آفتابی میزنن ؟
. . .
۷% : بخاطر نور خورشید
۲۳% : بخاطر اینکه ظاهر باحالی داشته باشن
۷۰% : نمیخوان بقیه بدوونن دارن به کجا نگاه میکنن
*****
عدم امنیت یعنی: توی یه توالت باشی که فاصله سنگ توالتش تا در، بیش از ۱ متر باشه، درش قفل نداشته باشه، و رو به بیرون باز بشه، همش باید نیم خیز و آماده، مثل خط شروع دوی سرعت حالت بگیری
!
*****
حیف نون می ره دکتر، می گه آقای دکتر! من فراموشی گرفته‌ام. دکتر می گه: چند وقته این بیماری رو دارین؟ حیف نون می گه: کدوم بیماری؟
*****
از حیف نون می پرسن این شعر از کیه؟ “سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز” می گه نمی دونم یه راهنمایی بکنید… می گن اسم شاعر توی خود شعر هست. می گه: آهان فهمیدم، جواد نکونام
!
*****
حسنی ورژن 2012
ﮔﻞ ﭘﺮﯼ ﺟﻮﻥ ﺑﺎ ﺯﺍﻧﺘﯿﺎ
ﻭﯾﺒﺮﻩ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ
ﮔلی ﭼﺮﺍ ﻭﯾﺒﺮﻩ ﻣﯿﺮﯼ ؟
ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﺮﻡ ﺑﻪ ﺳﻠﻤﻮﻧﯽ
ﮐﻪ ﺷﺐ ﺑﺮﻡ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ
ﮔﻠﯽ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ
ﺑﺎ ﺯﺍﻧﺘﯿﺎﯼ ﻧﻘﻄﻪ ﭼﯿﻦ
ﯾﻪ ﮐﻤﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻮﺍﺭﯼ ﻣﯽﺩﯼ ؟!
ﻧﻪ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺩﻡ
ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯽﺩﯼ ؟
ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻦ ﻗﺸﻨﮕﻢ ، ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﻢ ﻭ ﺯﺭﻧﮕﻢ
ﺍﻣﺎ ﺗﻮ چی ؟
ﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﯼ ؟ ﻧﻪ ﻣﺎﻝ ﺩﺍﺭﯼ ؟ ﻓﻘﻂ ﻫﺰﺍﺭ ﺧﯿﺎﻝ ﺩﺍﺭﯼ
ﻣﻮﯼ ﮊﻟﯽ ،ﺍﺑﺮﻭ ﮐﻮﺗﺎﻩ ، ﺯﺑﻮﻥ ﺩﺭﺍﺯ ،ﻭﺍﻩ ﻭﺍﻩ ﻭﺍﻩ
*****
کاش فرستادن اس ام اس چندین مرحله داشتن 1- فرستادن 2- میخوای بفرستی؟ 3- بفرستم؟ 4- دارم میفرستما! 5- پشیمون نیستی؟ 6- بازم فکر کن. 7-بفرستم؟ 8-دیگه دارم میفرستما 9-فرستادم 10-فرستاده شد
!
اگه این گزینه ها بود فکر کنم کمتر میشد اشتباها" به کسه دیگه اس ام اسمونو بفرستیم نه؟
*****
وای حال میده دختره داره میره عروسی دو تا دستتو صابونی کنی

بزنی به صورتش تا میتونی فرار کنیاااا
آی حال
آآآآآآآی حال میده ه ه ه:)
*****
از یه اسب میپرسن چرا هر کس تورو میبینه سوارت میشه؟
اون اسب جواب نداد. سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت.
میدونید چرا؟؟؟
چون اسبا نمیتونن حرف بزنن.
نه واقعا انتظار داشتین اسبها حرف هم بزنن؟:|
*****
امروز صبح که از خواب بیدار شدم اولین سوالی که برام پیش اومد این بود که من کجام؟!!!
یه کم که دقت کردم فهمیدم مامانم اتاقم رو تمیز کرده
*****
یه ﺳﻮﺍلی ﺫﻫﻦ ﻣﻨﻮ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ
!
ﺍﯾﻦ ﺁﺗﺸﻨﺸﺎﻥ های ﻣﺤﺘﺮﻡ ،
ﭼﺮﺍ ﻫﻤﻮﻥ ﻃﺒﻘﻪ ﯼ ﺍﻭﻝ ﻧﻤﯽ ﺷﯿﻨﻦ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻥ ﺑﺮﻥ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﺸﻦ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻣﯿﻠﻪ ﻫﺎ ﺳﺮ ﺑﺨﻮﺭﻥ ﺑﯿﺎﻥ ﭘﺎﯾﯿﻦ؟
*****
لباسها در آب کوتاه میشوند و برنجها دراز
.
در درازای زندگی لباس باش و در پهنای آن برنج
و اگر عمق این پیام را نفهمیدی
بدان که تنها نیستی، چون منم نفهمیدم!


برچسب‌ها: روشهای کسب اطمینان از تحویل موفقیت آمیز اس ام اس, طنزای باحال و جملات سرکاری, ناکام موندن و ضایع شدن, یه دنیا خنده, طنز باکلاس واسه سرکار گذاشتن مردم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392ساعت 23:18  توسط آتش  | 

قدر همین شاه را باید دانست...!

پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت. مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هر کاری برای جلب رضایت آنها مینمود، موفق نمی شد.لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند. هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد گفت: مدتی است که مردم از من رویگردان شده اند، اگر توانستی رضایت آنها را جلب کنی من نیز از گناه تو می گذرم. وزیر گفت:من دستور شما را اجرا خواهم کرد، فقط از شما میخواهم تعدادی سرباز به من بدهید.شاه گفت: نبینم که از راه اعمال خشونت آمیز بر مردم وارد شوی. سرباز برای چه میخواهی؟ وزیر گفت:من هرگز هدف سرکوب کردن ندارم.شاه با شنیدن این حرف تعدادی سرباز به وزیرش داد. شب هنگام وزیر به هر کدام از سربازان لباس مبدل دزدان را پوشاند و به هر کدام دستور داد که به تمام خانه ها بروند و از هر خانه چیزی بدزدند به طوری که آن چیز نه زیاد بی ارزش باشد و نه زیاد با ارزش تا به مردم ضرر چندانی وارد نشود. همچنین کاغذی به آنها داد و گفت در هر مکانی که دزدی میکنید این کاغذ را قرار دهید. روی کاغذ چنین نوشته شده بود: هدف ما تصاحب قصر امپراطوری و حکومت بر مردم است. سربازان نیز مطابق دستور وزیر عمل کردند. مردم نیز با خواندن آن کاغذ دور هم جمع شدند. نفر اول گفت: درست است که در زمان حکومت پادشاه وقت با وخامت اقتصادی رو به رو شدیم، اما هرگز پادشاه به دزدی اموال ما اقدام نکرد. این دزدان اکنون که قدرتی ندارند توانسته اند اموال ما را بدزدند، وای به روزی که به حاکمیت دست یابند. نفر دوم نیز گفت: درست است، قدر این شاه را باید دانست و از او حمایت نمود تا از شر این دزدان مصون بمانیم. و همه حرف های یکدیگر را تایید کردند و بنابراین تصمیم گرفتند از شاه حمایت کنند...!
برچسب‌ها: دفع بحران ها, داستان های سیاسی, نارضایتی مردم, داستان وزیر و پادشاه, وزیر دانا و باهوش و زیرک
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 19:11  توسط آتش  | 

ستاره دریایی (یک داستان خوب و آموزنده)

مردی در سواحل مکزیک به هنگام غروب خورشید در حال قدم زدن بود و همانطوری که راه می رفت شخص دیگری را مشاهده کرد و در حالی که به او نزدیک میشد متوجه شد که او به طور مداوم خم شده و چیزی را از روی زمین برداشته و به میان اقیانوس پرتاب می کند. مرد با تعجب به او نزدیک شد و پرسید : عصر به خیر رفیق ، چکار می کنی ؟ شخص پاسخ داد : اکنون هنگام پایین رفتن آب دریا است و این ستارگان زیبای دریایی در ساحل به جا مانده اند ، اگر به داخل اقیانوس برنگردند از کمبود اکسیژن خواهند مرد ؛ من دارم آنها را به داخل آب می اندازم. مرد به او گفت : اما هزاران ستاره دریایی در ساحل افتاده اند ، تو نخواهی توانست به همه آنها برسی ، آنها بسیار زیادند ؛ این اتفاق همه روزه در صدها کیلومتر ساحل بالا و پایین این منطقه رخ می دهد ، امکان ندارد که بتوانی تغییری ایجاد کنی !!!

آن شخص لبخند زده ، خم شد و ستاره دیگری را برداشت و همانطوری که آن را به میان اقیانوس پرت می کرد پاسخ داد : برای این یکی تغییری ایجاد شد.
********************
حکایت مرد فقیر
مردی فقیرى بود که همسرش کره میساخت و او آنها را به یکى از بقالى های شهر مى فروخت. آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنها را به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد ، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت : دیگر از تو کره نمى خرم ، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آنها ۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت : ما که ترازویی نداریم. ما یک کیلو شکر از شما می خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار میدادیم. یقین داشته باش که به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!

«خودکرده را تدبیر نیست»


برچسب‌ها: تلاش های کوچک, فایده های نتیجه بخش بزرگ, شکست و ناکامی در ناامید کردن افراد, سعی ها و کوشش های کوچک پایه و اساس حرکتهای بزرگ, امیدواری ایمان و باور به تلاشهای اندک
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392ساعت 3:54  توسط آتش  | 

عاقبت دیکتاتوری و یکدندگی (داستان زیبا)

مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا میرود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:

باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدر بازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:

"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را میبرد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون میکشد و با افتخار نشان دامدار میدهد و اضافه می کند:


"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم میخواد برم..در هر منطقه یی...

بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"

دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش میخواهد و دنبال کارش میرود

کمی بعد، دامدار پیر فریاد های بلند میشنود و میبیند که مامور از ترس گاو بزرگ وحشی که هر لحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.

به نظر میرسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، با سرعت خود را به نرده ها میرساند و از ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"
********************
شکنجه های بسیار وحشتناک روانی
به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد . گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند .
ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش میکنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟

پوست فروش پاسخ داد عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلافاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . علیرغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .

پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا میخواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟ ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جراتی از من یعنی اپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟

محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم . سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده میشدند را میشنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده ….. هدف …..

با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشمبند او باز شد. او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست.

سپس ناپلئون به آرامی گفت : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟


برچسب‌ها: قیمت و بهای پرسیدن یک سؤال, فرار و گریز از مرگ, وحشت داشتن و ترسیدن از مرگ, فریب های هوشمندانه حیله های زیرکانه, تجربه و لمس لحظات بسیار دردناک
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 19:56  توسط آتش  | 

بچه های شرور و آتیشپاره محله!

دوتا برادر آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن
دیگه هروقت هرجا یک خراب کاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست.
خلاصه آخر بابا مامانشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن:‌ تورو خدا یکم این بچه‌های مارو نصیحت کنید،‌ پدر مارو درآوردن.
کشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیرسه، باید یکی یکی بیاریدشون.
خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه:
پسرم، ‌می‌دونی خدا کجاست؟
...
پسره جوابشو نمی‌ده، همینجور در و دیوار رو نگاه می‌کنه.
باز کشیشه می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا کجاست؟
دوباره پسره به روش نمیاره.
خلاصه دو سه بار کشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره
آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!
پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده.
داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟

پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر می‌کنن ما برش داشتیم


برچسب‌ها: خدا در تصورات کودکان, کودکان و خدای آنها, تفاوت تصور و باور کودک از خدا با دیگران, جا و مکان و حضور فیزیکی خدا, خاطرات گذر از بحران ها و بدبختی های زندگی
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 17:43  توسط آتش  | 

بحث در مورد نافرمانی و مخالفت شیطان

قبول کن خدایا !

حق با شیطان بود : آدمیانت لایق پرستش نیستند......
آتش: اینم در حقیقت شاید یه جورایی دفاع از عملکرد شیطان باشه نظر شما چیه؟


برچسب‌ها: اطاعت و پیروی نکردن شیطان از دستور خدا, سرپیچی شیطان از درخواست خدا, کافر شدن شیطان و کفرگویی او, آیا شیطان به خاطر یک نافرمانی گناهکار است یا بیگنا, یک سرپیچی شیطان مساوی رانده شدن همیشگی از خدای مهر
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:45  توسط آتش  | 

یک داستان سرکاری !

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ » رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي» مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي» اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شدمرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد» راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيمرئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟» راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.
اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد..... .
آتش: واقعا مسخره ترین و مضحک ترین داستانی که خونده بودم همین بود


برچسب‌ها: داستان مسخره و مزخرف, داستانی که پایانی ندارد, خواسته های نامعقول و بیجا و کاملا غیر منطقی, ماوراء طبیعت ابزاری برای فریب دادن مردم, آموزش روشهای در آوردن حرص و کفری کردن دیگران
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 21:21  توسط آتش  | 

چند شعر نوروزی

برآمد باد صبح و بوي نوروز

به کام دوستان و بخت پيروز

مبارک بادت اين سال و همه سال

همايون بادت اين روز و همه روز

چو آتش در درخت افکند گلنار

دگر منقل منه آتش ميفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست

حسدگو دشمنان را ديده بردوز

بهاري خرمست اي گل کجايي

که بيني بلبلان را ناله و سوز

جهان بي ما بسي بودست و باشد

برادر جز نکونامي ميندوز

نکويي کن که دولت بيني از بخت

مبر فرمان بدگوي بدآموز

منه دل بر سراي عمر سعدي

که بر گنبد نخواهد ماند اين کوز

دريغا عيش اگر مرگش نبودي
دريغ آهو اگر بگذاشتی یوز
سعدی شیرازی - غزلیات
********************
چند گویی که چو هنگام بهار آید

گل بیاراید و بادام به بار آید
روی بستان را چون چهره ی دلبندان
از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید
این چنین بیهوده ای نیز مگو با من
که مرا از سخن بیهوده عار آید
شصت بار آمد نوروز مرا مهمان
جز همان نیست اگر ششصد بار آید
هر که را شست ستمگر فلک آرایش
باغ آراسته او را به چه کار آید ؟
سوی من خواب و خیال است جمال او
گر به چشم تو همی نقش و نگار آید
"
ناصرخسرو "
********************
مه من ، عید شد مبارک باد

عیدی عاشقان چه خواهی داد؟

عیدی و عید ما مه رخ توست
عید ما بی رخ تو عید مباد
********************
بهار آمد ، بهار من نیامد

گل آمد گُلعذار من نیامد

برآوردند سر از شاخ ، گل ها
گلی بر شاخسار من نیامد

چراغ لاله روشن شد به صحرا
چراغ شام تار من نیامد

جهان در انتظار آمد به پایان
به پایان انتظار من نیامد
"
مشفق کاشانی "
آتش: سال جدیدو به همه تبریک میگم
اولین سالی بود که کاملا تنها سال قدیمی رو تحویل سال نو کردم
به هر حال امیدوارم سال بهتری برای شما و به خصوص میهن عزیزمون باشه


برچسب‌ها: شعر های مناسبتی نوروز, رفتن به پیشواز نوروز, شعر ناکامی و نرسیدن به آرزو ها, یک شعر زیبا هدیه و عیدی تقدیم به عاشقان, در انتظار رسیدن بهاری عاشقانه
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 16:51  توسط آتش  | 

تصورات یک کودک در مورد خدا (انشا)

موضوع انشا:نامه ای به خدا

کودکی این انشا را برای معلم کلاس سومش که از انها خواسته بود خدا را توصیف کنند نوشته بود:

من خدا را خیلی دوست دارم.یکی از کارهای مهم خدا ساختن آدم هاست.او آنها را میسازد تا به جای آنهایی که میمیرند بگذارد تا به اندازه کافی آدم باشد تا از پس کارهای زمین بر بیایند.

او آدم بزرگ نمی سازد.فقط بچه می سازد.فکر کنم چون بچه ها کوچکترند و ساختنشان آسانتر است.و این طوری او مجبور نیست وقت با ارزشش را تلف کند تا به آنها راه رفتن و حرف زدن یاد بدهد.و میتواند این کار را به عهده پدر و مادر ها بگذارد.و فکر کنم تا حالا هم خوب جواب داده است.

دومین کار مهم خدا گوش دادن به دعا هاست.و این کار خیلی وقت زیادی میبره چون بعضی از مردم حتی غیر از وقت گرفتاری و مشکل هم دعا می کنند.مثل پدر بزرگ و مادر بزرگ من.آنها حتی بعد از خوردن غذا هم دعا می کنند.البته غیر از عصرانه ها.

خدا اصلا وقت ندارد که به رادیو گوش دهد یا تلویزیون تماشا کند.چون خدا همه چیز را میشنود باید خیلی صدا توی گوشش باشد مگر اینکه یه فکری واسه کم کردن صداشون کرده باشه.مثل من که هر وقت که صدای دعا کردن مامان و بابا اذیتم میکنه دستام رو میذارم رو گوشم.آخه اونا خیلی بلندبلند دعا میکنن.و مامان میگه که:خدایا یه کاری بکن که چشمام دیگه تو چشمای این آشغال نیفته.بابام هم میگه ایشالا چشات از کاسه در بیاد.

فکر کنم مامان از زیاد بودن آشغالا تو خونه ناراحته.اما هنوز نفهمیدم منظور بابا چیه...آخه چشمای مامانم که سر جاشه و تو کاسه نیست.

ولی مامان و بابا باید بدونن که:

چون که خدا همه چیز را میشنود و همه چیز را میبیند و همه جا هست باعث میشه که خیلی مشغول باشه.پس شما نباید برید و وقتش رو با خواستن چیز هایی که اصلا مهم نیستن بگیرید یا برید سراغ پدر و مادرها و ازشون چیزهایی رو بخواید که گفتن نمیتونیم داشته باشیم...
آتش: من پیشنهاد میکنم به محتوای این انشا خوب و عمیق فکر کنین نکته های جالبی داره


برچسب‌ها: شکلگیری باور خدا در ذهن انسانها, تجسم خدا در خیال افراد مختلف, فکر کردن کودک به صفات و ماهیت خدا, کودک و تفکر در چیستی و ماهیت خدا, چهره خدای انسانهای مختلف
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 19:5  توسط آتش  | 

داستان بسیار زیبای عاشقانه ( غم انگیز )

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...
...
و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم» کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..» بچه قورباغه گفت :«قول می دهمولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی» .


بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...
...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهمکرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنیبچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدیبچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهمکرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
این دفعه ی آخر است که می بخشمتولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستیبچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.» «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظکرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:«ببخشید شما مرواریدٍ...» ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟» قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...
با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....
...
نمی داند که کجا رفته.


برچسب‌ها: عشق های جانسوز و فدا شدن عاشقان, ماجرای غم انگیز یک عاشق, داستانی که پیام نهفته آن غم دل عاشقان است, بیخبری عاشقان از حال تلخ همدیگر, خبر نداشتن عاشقان از حال و احوال و زندگی یکدیگر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 20:35  توسط آتش  |