X
تبلیغات
مطالب احساسي و جالب

مطالب احساسي و جالب

عجب دنیایی است، درشکه را اسب میکشد ولی انعام را درشکه چی میگیرد!!

عاقبت دیکتاتوری و یکدندگی (داستان زیبا)

مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا میرود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:

باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدر بازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:

"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را میبرد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون میکشد و با افتخار نشان دامدار میدهد و اضافه می کند:


"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم میخواد برم..در هر منطقه یی...

بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"

دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش میخواهد و دنبال کارش میرود

کمی بعد، دامدار پیر فریاد های بلند میشنود و میبیند که مامور از ترس گاو بزرگ وحشی که هر لحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.

به نظر میرسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، با سرعت خود را به نرده ها میرساند و از ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"
********************
شکنجه های بسیار وحشتناک روانی
به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد . گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند .
ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش میکنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟

پوست فروش پاسخ داد عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلافاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . علیرغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .

پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا میخواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟ ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جراتی از من یعنی اپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟

محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم . سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده میشدند را میشنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده ….. هدف …..

با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشمبند او باز شد. او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست.

سپس ناپلئون به آرامی گفت : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟


برچسب‌ها: قیمت و بهای پرسیدن یک سؤال, فرار و گریز از مرگ, وحشت داشتن و ترسیدن از مرگ, فریب های هوشمندانه حیله های زیرکانه, تجربه و لمس لحظات بسیار دردناک
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 19:56  توسط آتش  | 

بچه های شرور و آتیشپاره محله!

دوتا برادر آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن
دیگه هروقت هرجا یک خراب کاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست.
خلاصه آخر بابا مامانشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن:‌ تورو خدا یکم این بچه‌های مارو نصیحت کنید،‌ پدر مارو درآوردن.
کشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیرسه، باید یکی یکی بیاریدشون.
خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه:
پسرم، ‌می‌دونی خدا کجاست؟
...
پسره جوابشو نمی‌ده، همینجور در و دیوار رو نگاه می‌کنه.
باز کشیشه می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا کجاست؟
دوباره پسره به روش نمیاره.
خلاصه دو سه بار کشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره
آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!
پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده.
داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟

پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر می‌کنن ما برش داشتیم


برچسب‌ها: خدا در تصورات کودکان, کودکان و خدای آنها, تفاوت تصور و باور کودک از خدا با دیگران, جا و مکان و حضور فیزیکی خدا, خاطرات گذر از بحران ها و بدبختی های زندگی
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 17:43  توسط آتش  | 

بحث در مورد نافرمانی و مخالفت شیطان

قبول کن خدایا !

حق با شیطان بود : آدمیانت لایق پرستش نیستند......
آتش: اینم در حقیقت شاید یه جورایی دفاع از عملکرد شیطان باشه نظر شما چیه؟


برچسب‌ها: اطاعت و پیروی نکردن شیطان از دستور خدا, سرپیچی شیطان از درخواست خدا, کافر شدن شیطان و کفرگویی او, آیا شیطان به خاطر یک نافرمانی گناهکار است یا بیگنا, یک سرپیچی شیطان مساوی رانده شدن همیشگی از خدای مهر
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:45  توسط آتش  | 

یک داستان سرکاری !

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ » رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي» مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي» اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شدمرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد» راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيمرئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟» راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.
اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد..... .
آتش: واقعا مسخره ترین و مضحک ترین داستانی که خونده بودم همین بود


برچسب‌ها: داستان مسخره و مزخرف, داستانی که پایانی ندارد, خواسته های نامعقول و بیجا و کاملا غیر منطقی, ماوراء طبیعت ابزاری برای فریب دادن مردم, آموزش روشهای در آوردن حرص و کفری کردن دیگران
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 21:21  توسط آتش  | 

چند شعر نوروزی

برآمد باد صبح و بوي نوروز

به کام دوستان و بخت پيروز

مبارک بادت اين سال و همه سال

همايون بادت اين روز و همه روز

چو آتش در درخت افکند گلنار

دگر منقل منه آتش ميفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست

حسدگو دشمنان را ديده بردوز

بهاري خرمست اي گل کجايي

که بيني بلبلان را ناله و سوز

جهان بي ما بسي بودست و باشد

برادر جز نکونامي ميندوز

نکويي کن که دولت بيني از بخت

مبر فرمان بدگوي بدآموز

منه دل بر سراي عمر سعدي

که بر گنبد نخواهد ماند اين کوز

دريغا عيش اگر مرگش نبودي
دريغ آهو اگر بگذاشتی یوز
سعدی شیرازی - غزلیات
********************
چند گویی که چو هنگام بهار آید

گل بیاراید و بادام به بار آید
روی بستان را چون چهره ی دلبندان
از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید
این چنین بیهوده ای نیز مگو با من
که مرا از سخن بیهوده عار آید
شصت بار آمد نوروز مرا مهمان
جز همان نیست اگر ششصد بار آید
هر که را شست ستمگر فلک آرایش
باغ آراسته او را به چه کار آید ؟
سوی من خواب و خیال است جمال او
گر به چشم تو همی نقش و نگار آید
"
ناصرخسرو "
********************
مه من ، عید شد مبارک باد

عیدی عاشقان چه خواهی داد؟

عیدی و عید ما مه رخ توست
عید ما بی رخ تو عید مباد
********************
بهار آمد ، بهار من نیامد

گل آمد گُلعذار من نیامد

برآوردند سر از شاخ ، گل ها
گلی بر شاخسار من نیامد

چراغ لاله روشن شد به صحرا
چراغ شام تار من نیامد

جهان در انتظار آمد به پایان
به پایان انتظار من نیامد
"
مشفق کاشانی "
آتش: سال جدیدو به همه تبریک میگم
اولین سالی بود که کاملا تنها سال قدیمی رو تحویل سال نو کردم
به هر حال امیدوارم سال بهتری برای شما و به خصوص میهن عزیزمون باشه


برچسب‌ها: شعر های مناسبتی نوروز, رفتن به پیشواز نوروز, شعر ناکامی و نرسیدن به آرزو ها, یک شعر زیبا هدیه و عیدی تقدیم به عاشقان, در انتظار رسیدن بهاری عاشقانه
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 16:51  توسط آتش  | 

تصورات یک کودک در مورد خدا (انشا)

موضوع انشا:نامه ای به خدا

کودکی این انشا را برای معلم کلاس سومش که از انها خواسته بود خدا را توصیف کنند نوشته بود:

من خدا را خیلی دوست دارم.یکی از کارهای مهم خدا ساختن آدم هاست.او آنها را میسازد تا به جای آنهایی که میمیرند بگذارد تا به اندازه کافی آدم باشد تا از پس کارهای زمین بر بیایند.

او آدم بزرگ نمی سازد.فقط بچه می سازد.فکر کنم چون بچه ها کوچکترند و ساختنشان آسانتر است.و این طوری او مجبور نیست وقت با ارزشش را تلف کند تا به آنها راه رفتن و حرف زدن یاد بدهد.و میتواند این کار را به عهده پدر و مادر ها بگذارد.و فکر کنم تا حالا هم خوب جواب داده است.

دومین کار مهم خدا گوش دادن به دعا هاست.و این کار خیلی وقت زیادی میبره چون بعضی از مردم حتی غیر از وقت گرفتاری و مشکل هم دعا می کنند.مثل پدر بزرگ و مادر بزرگ من.آنها حتی بعد از خوردن غذا هم دعا می کنند.البته غیر از عصرانه ها.

خدا اصلا وقت ندارد که به رادیو گوش دهد یا تلویزیون تماشا کند.چون خدا همه چیز را میشنود باید خیلی صدا توی گوشش باشد مگر اینکه یه فکری واسه کم کردن صداشون کرده باشه.مثل من که هر وقت که صدای دعا کردن مامان و بابا اذیتم میکنه دستام رو میذارم رو گوشم.آخه اونا خیلی بلندبلند دعا میکنن.و مامان میگه که:خدایا یه کاری بکن که چشمام دیگه تو چشمای این آشغال نیفته.بابام هم میگه ایشالا چشات از کاسه در بیاد.

فکر کنم مامان از زیاد بودن آشغالا تو خونه ناراحته.اما هنوز نفهمیدم منظور بابا چیه...آخه چشمای مامانم که سر جاشه و تو کاسه نیست.

ولی مامان و بابا باید بدونن که:

چون که خدا همه چیز را میشنود و همه چیز را میبیند و همه جا هست باعث میشه که خیلی مشغول باشه.پس شما نباید برید و وقتش رو با خواستن چیز هایی که اصلا مهم نیستن بگیرید یا برید سراغ پدر و مادرها و ازشون چیزهایی رو بخواید که گفتن نمیتونیم داشته باشیم...
آتش: من پیشنهاد میکنم به محتوای این انشا خوب و عمیق فکر کنین نکته های جالبی داره


برچسب‌ها: شکلگیری باور خدا در ذهن انسانها, تجسم خدا در خیال افراد مختلف, فکر کردن کودک به صفات و ماهیت خدا, کودک و تفکر در چیستی و ماهیت خدا, چهره خدای انسانهای مختلف
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 19:5  توسط آتش  | 

داستان بسیار زیبای عاشقانه ( غم انگیز )

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...
...
و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم» کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..» بچه قورباغه گفت :«قول می دهمولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی» .


بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...
...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهمکرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنیبچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدیبچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهمکرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
این دفعه ی آخر است که می بخشمتولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستیبچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.» «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظکرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:«ببخشید شما مرواریدٍ...» ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟» قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...
با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....
...
نمی داند که کجا رفته.


برچسب‌ها: عشق های جانسوز و فدا شدن عاشقان, ماجرای غم انگیز یک عاشق, داستانی که پیام نهفته آن غم دل عاشقان است, بیخبری عاشقان از حال تلخ همدیگر, خبر نداشتن عاشقان از حال و احوال و زندگی یکدیگر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 20:35  توسط آتش  | 

تست روانشناسی بسیار جالب و سرگرم کننده

یک قلم و کاغذ بردارید و به سوالات زیر با دقت جواب دهید. اگر لازم بود حتی می‌توانید نقاشی هم بکشید. جواب کلی به سوالات ندهید. هر چقدر کامل‌تر و جزئی‌تر به سوالات پاسخ دهید، به نتیجه کامل‌تری می‌رسید. به حافظه‌تان هم اعتماد نکنید، حتما تمام افکارتان را یادداشت کنید چون در این تست لازم است که تمام جزئیات را به یاد بیاورید.


برای جواب هر سوال، نخستين چیزی که به ذهن‌تان می رسد را بنویسید. بعد از بررسی جواب ها شگفت زده خواهید شد:

1.‌
در حال گذر از یک مسیر هستید و از دور یک بوته گل رز می‌بینید. این بوته فقط یک شاخه گل رز دارد که تا به حال مشابه آن را هیچ کجا ندیده‌اید. در این لحظه چه کاری انجام می‌دهید؟

2.‌
از تپه‌ای بالا می‌روید و از آن بالا چمن زاری زیبا را مشاهده می‌کنید. ناگهان یک اسب زیبا را در میان چمن زار می‌بینید. شما شگفت زده شده اید و بنا به دلایلی نمی‌توانید از این اسب چشم بردارید! دلایل‌تان را توضیح دهید و اسب را توصیف کنید.

3.‌
ناگهان احساس می‌کنید در مکان متفاوتی هستید. مکان جدید و متفاوتی که قبلا آنجا نبوده‌اید. کجا هستید؟

4.‌
در حالی که غرق تفکرات خود هستید، شخصی دستش را روی شانه‌تان می‌گذارد. شما به عقب بر‌می‌گردید و شخصی را می‌‌بینید که از قبل او را می‌شناسید. او کیست؟

5.‌
در مسیری که در حال حرکت هستید، ناگهان به آب می‌رسید:

الف. آب را توصیف کنید. برای مثال اقیانوسی بزرگ است یا نهری باریک؟ شفاف است یا کدر؟ کم عمق است یا عمیق؟ آب جاری است یا راکد؟ و اين‌که آیا روی آب چیزی می بینید؟ اگر جواب‌تان بله است، روی آب چه می بینید؟

ب. آیا آب جاری است؟
ب- 1- آب به سرعت می رود.
ب-2- آب به آرامی جاري است.
ب-3- آب راکد و ساکن است.

ج. باید به آن سوی آب بروید. چگونه این کار را انجام می‌دهید؟
ج-1- شنا می‌کنید.
ج-2- قایق می‌سازید.
ج-3- به‌دنبال پل می‌گردید.
ج-4- برای پیدا کردن یک راه‌حل مناسب اطراف را خوب جست و جو می‌کنید.

6.‌
در آن سوی آب، یک ظرف آب پیدا می کنید. چه می‌کنید؟

6-1-
ظرف نگهداری آب را توصیف کنید. بزرگ است یا کوچک؟ برای مثال فلاسک آب است یا منبع بزرگ؟
6-2-
ظرف را همان جا می‌گذارید یا با خودتان می‌برید؟
6-3-
اگر با خودتان ظرف نگهداری آب را می‌برید، آن را خالی می‌ برید یا پُر؟



*_*_*_*_*_*_*_*_*

تفسیر روان‌شناسی جواب‌ها:

1.‌
گل رز: رفتار شما با گل رز نشانه توانایی‌تان در کنترل کردن وسوسه‌هاست. اگر گل رز را بچینید به معنی این است که قادر به کنترل کردن وسوسه‌های نفسانی نیستید.

2.‌
اسب: توصیف شما از اسب در واقع توصیف‌تان از یک شریک زندگی ایده‌آل است.

3.‌
محیط جدید: این مکان، جایی است که آرزو دارید در آنجا زندگی کنید. چه این مکان، تخیلی باشد، چه در دنیای واقعی وجود داشته باشد.

4.‌
شخص: شخصی که دست روی شانه‌تان می‌گذارد، شخصی است که بیشتر از هر کسی به او اطمینان دارید.

5.‌
آب: آب نماد عشق ورزی است.

حجم آب نشانه میزان عشق درون‌تان است. میزان شفاف بودن آب به طرز تفکر شما در مورد عشق بر‌می‌گردد. اگر آب کدر باشد نشانه این است که از عاشق شدن می‌ترسید و شاید تجربه و تفکر منفی

نسبت به عشق دارید ولی اگر آب شفاف باشد به این معنی است که آمادگی عاشق شدن را دارید. هر چقدر آب عمیق‌تر باشد، شما احساس بهتر و عمیق‌تری در زمینه عشق و عاشقی دارید.


جزئیات کوچک دیگر، مثل حباب‌های روی آب و موج های کوتاه، نشانه طبع شوخ و سرزنده شماست. دیدن موجودات زنده در آب مانند اردک، لاک‌پشت و قورباغه و...، به این معناست که به احتمال زیاد، شما به داشتن فرزند تمایل دارید.

ب. میزان سرعت حرکت آب نشان‌دهنده عشق درونی تان نسبت به همسرتان است. هر چقدر سرعت آب بیشتر باشد، شما در ابراز عشق کردن ماهرتر هستید.

ج. نوع راهی که برای رد شدن از رودخانه انتخاب می‌کنید به معنای روش شما برای انتخاب همسر است.

ج-1- آنقدر می‌گردید تا بالاخره همسر ایده‌آل خود را پیدا کنید.

ج-2- خودتان شرایطی را مهیا می‌کنید تا با افراد بیشتر و متفاوتی آشنا شوید و بعد از آن شخص مورد علاقه خود را از بین آن‌ها انتخاب می‌کنید. شما برای پیدا کردن شریک زندگی‌تان عجله زیادی ندارید.

ج-3- پیش‌زمینه‌ای برای انتخاب همسر ندارید، فقط می‌خواهید که ازدواج کنید.

ج-4- شما برای انتخاب همسر فردی سختگیر هستید و محال است بدون تحقیقات مفصل با کسی ازدواج کنید.

هر چقدر راحت‌تر از آب عبور کنید؛ به این معناست که برای ازدواج کردن آماده تر هستید.

پیدا کردن راه برای رد شدن از عرض رودخانه نشانه تمایل شما برای پیدا کردن راهی مطمئن برای انتخاب همسر است.


اگر اطراف آب را برای پیدا کردن راه‌حلی مناسب به‌منظور رد شدن از آب جست‌وجو کردید، نشانه این است که کمی از ازدواج کردن هراس دارید. اگر بی‌مهابا و بدون فکر به آب بزنید به این معناست که بدون فکر همسر انتخاب می‌کنید.

6.‌
ظرف نگهداری آب

6-1-
توصیف شما از ظرف نگهداری آب به طرز تفکر شما نسبت به روابط عاشقانه برمی‌گردد. اگر ظرف آب


یک ظرف ساده و کاربردی مثل قمقمه یا بطری آب بود، به این معناست که شما نگاهی واقع‌بینانه و

منطقی نسبت به زندگی مشترک دارید. ظروف کاربردی از مواد محکم ساخته شده‌اند، چکه نمی‌کنند و به راحتی نمی‌شکنند.

اگر این ظرف؛ زینتی و برای مثال یک تنگ بلوری و بیش از حد آراسته باشد، شما در روابط‌تان به‌دنبال ازدواجی هستید که آرمان‌گرا، احساسی و هیجان‌انگیز باشد. ظروف زینتی احتمال شکستن زیادی دارند به همان نسبت هم این نوع انتخاب همسر خطرات زیادی دارد و احتمال شکست آن زیاد است.

اگر ظرف هم زیبا و هم کاربردی باشد نشانه تعادل در احساسات و منطق‌تان در انتخاب شریک زندگی است.

اگر ظرف نگهداری آب، کثیف و از کار افتاده باشد، به این معناست که شما آمادگی ازدواج و روابط طولانی‌مدت را ندارید و نسبت به آن بدبین هستید.

6-2-
اگر ظرف نگهداری آب را همراه خودتان بردید، نشان‌دهنده این است که شما شادی را در زندگی مشترک و روابط طولانی می‌بینید نه یک احساس عاشقی زودگذر!

6-3-
اگر ظرف نگهداری آب را پر کردید و با خود بردید، نشانه این است که مسائل زناشویی در ازدواج برای‌تان اهمیت زیادی دارد و اگر ظرف نگهداری آب را خالی کردید و همراه خود بردید، به این معناست که مسائل زناشویی آنقدرها هم در زندگی شما نقش مهمی ندارد.

منبع: گروه اینترنتی ایران سان


برچسب‌ها: آزمایش فوق العاده جذاب, آزمون دقیق و معتبر, شخصیتشناسی, یک آزمون متفاوت و باحال, آزمونی برای شناخت خصوصیات و ویژگیهای خود
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 17:5  توسط آتش  | 

خنده بازار ! (گلچینی از بهترین های اینترنت)

فرهنگ لغات زنان : 1. آره یعنی نه 2. نه یعنی آره 3. ما باید با هم حرف بزنیم یعنی بشین فقط گوش کن 4. هر کار دوست داری بکن یعنی بکن ولی بعد دهنت سرویسه 5. چقد منو دوست داری ؟ یعنی یه گندی زدم میخوام بگم 6. دو دقیقه دیگه حاضرم یعنی دو ساعت علافی
.
بهانه ی دخترا: 1 - فاصله سنی مون خیلی زیاده(یعنی خیلی از مرحله پرتی) 2 - من به تو علاقه به اون صورت ندارم (یعنی خیلی بد هیکلی) 3 - من الان تو موقعیت بدی هستم (یعنی دلم یه جا دیگه گیره) 4 - تقصیر تو نیست تقصیر منه (یعنی عجب غلطی کردم با تو دوست شدم) 5 - من تو دوستیمون از هیچ کاری دریغ نکردم (یعنی هر غلطی خواستم کردم) 6 - دیروز یه خواستگار دکتر داشتم (یعنی زودتر بیا منو بگیر )
.
دغدغه های یه پسر جوان - کار ندارم - پول ندارم - سربازی نرفتم - ماشین و خونه ندارم - و ... دغدغه های یه دختر جوان - لاک ناخنم پاک شده - مهری سرویس طلا خریده - دختر خاله ام ماشین داره - مامان غذای خوب نمیپزه - عروسکم رو هنوز نخوابوندم - و ... عجب دنیای باحالی
.
دو راه برای خانم مهندس شدن هست: ـ اینقدر درس بخونی تا خانم مهندس شی. ـ یه شوهر مهندس پیدا کنی
.
راه های تشخیص دختر ایرانی !: هرگز بینی هایشان عمل کرده نیست . - موهایشان خدادادی طلائی است و مادرزادی مش داره . - وقتی از کنار هم رد میشن هرگز به هم چپ چپ نگاه نمی کنند. - تمام زیور آلاتشان طلا و جواهرات اصل است. - تا قبل از ازدواج هرگز ابروهایشان را بر نمی دارند. - بدون اجازه خانواده شان هیچ جا نمیرن . - وقتی باهاشون دوست شدی هفته دوم باید بری خواستگاری . - همیشه سر به زیر هستن و به هیچ غریبه ای نگاه نمی کنند
.
یه مرد احمق به یه زن میگه ساکت باش اما یک مرد دانا به یه زن میگه نمیدونی وقتی لبهات بسته اند چقدر خوشکل میشی
.
زن مثل ویروس میمونه، وقتی وارد زندگیت بشه، جیبت رو اسكن می‌كنه، لبخند رو دیلیت می‌كنه، مخت رو ادیت می‌كنه، برنامه‌هات رو دانلود می‌كنه، آخرش هم هنگ میكنی
.
دختره به دوستش زنگ میزنه میگه,یه پسره دنبالم راه افتاده,چیكار كنم؟ دوستش میگه خوب تندتر راه برو!! دختره میگه من دارم تند میرم ولی اون خاكتوسر خیلی یواش راه میره
.
مرد: زن! تو چرا رفتی باز سه دست لباس نو خریدی، آخه نمیگی من از كجا پولشو بیارم؟
زن: عزیزم، میدونی من اصلاً آدم فضولی نیستم!
.
معمایی خنده دار برای سنجش هوشتان
فرض کن که تو آفریقا هستی و تورو با یه طناب به درخت وصل کردند و مثل لنگر کشتی تو هوا معلق هستی یه شمع هم به آرومی داره طناب رو می سوزونه و یه شیر هم اون زیر واستاده تا تو بیفتی و شیره ناهارشو بخوره و تا زمانی که طناب سالم باشه تو هم زنده هستی ، کسی هم نیست که بهت کمک کنه تنها راه اینه که شیر رو متقاعد کنی که شمع رو خاموش کنه چه جوری تو این کار رو انجام میدی…؟!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
آهنگ تولدتولد … تولدت مبارک

را بخوان، شیر بی اختیار میرود

.

.

.

شمع را خاموش میکند!
.
وقتی یک خانم رانندگی میکند!!!
1 – اگر یک خانم مشغول رانندگی باشد و ناگهان متوجه شود که ترمز خودرو اش بریده و نمیگیرد چکار می کند؟

الف ) قبل از اینکه هیچ حادثه ای روی دهد او پشت فرمان سکته کرده و راهی دیار باقی می شود.

ب ) سعی میکند یک ایستگاه اتوبوس پیدا کند و با زدن خودرو اش به مردم داخل ایستگاه آن را نگه دارد.

ج ) در همان حال با همسرش تماس میگیرد و از او کمک میخواهد.

د ) سفره ابولفضل نذر می کند که زنده بماند.

2 – هنگامی که یک خانم راهنمای سمت چپ خودرو اش را میزند ، این به چه معناست؟!

الف ) یعنی می خواهد به سمت راست برود.

ب ) یعنی می خواهد شیشه سمت چپ خودرو اش را پایین بیاورد.

ج ) یعنی می خواهد پشت فرمان موبایلش را در آورده و با همسرش تماس بگیرد.

د ) یعنی می خواسته برف پاک کن را بزند.

3 – اگر یک خانم در حین رانندگی بخواهد از بین دو خودروی در حال حرکت عبور کند چکار می کند؟!

الف ) بعده از بیخ کندن آیینه بغل جفت خودروها از بینشان عبور می کند.

ب ) اول به خودروی سمت راست میکوبد بعد به خودروی سمت چپ سپس با همسرش تماس می گیرد.

ج ) ابتدا جوری به خودروی سمت راست میزند که آن منحرف شود و به خودروی سمت چپ برخورد کند سپس از روی دو خودرو عبور میکند.

د ) یک بوق می زند و راننده دو خودرو تا متوجه می شوند او خانم است سریعا به او راه میدهند که برود.

4 – زمانی که یک خانم در پشت فرمان خودرو نشسته و خودرو اش با سرعتی بیش از 20 کیلومتر در حرکت است این به چه معناست؟

الف ) یعنی پاشنه کفشش روی پدال گاز گیر کرده

ب ) یعنی با همسرش تماس گرفته و فهمیده که او با یک خانم ناشناس در محل کارش مشغول صحبت است.

ج ) یعنی یادش آمده که بچه اش را داخل ماشین لباسشویی جا گذاشته .

د ) یعنی پشت فرمان خوابش برده.

5 – معمولا یک خانم راننده وقتی خودرواش پنچر می شود چکار میکند؟

الف ) ابتدا سعی می کند با پوف آن را باد کند و سپس با چسب زخم محل سوراخ را بپوشاند.

ب ) تا اولین آپاراتی با پنچری راه میرود تا پدر لاستیک و تیوپ و رینگ در بیاید.

ج ) به آتشنشانی زنگ می زند.

د ) ماشین را وسط خیابان رها می کند و با همسرش تماس می گیرد.

6 – خانم های راننده به کدام قسمت خودرو بیش از بقیه علاقه مند می باشند؟!

الف ) آینه ها ، چون اگر در هنگام رانندگی کوچکترین خدشه ای در میکاپ آنها به وجود آید آن ها را آگاه می کند.

ب ) پخش سی دی ، چون آهنگ های ملایم آن استرس آنها را در هنگام رانندگی کاهش می دهد.

ج ) برف پاک کن ، چون خودش شیشه را تمیز می کند و نیازی نیست که برای تمیز کردن شیشه هم با همسرش تماس بگیرد.

د ) داشبورد ، چون رژ لب ، پنکیک ، موچین ، ریمل ، کرم سفیدکننده ، مداد چشم ، بیگودی و کلی چیزهای دیگر داخل آن جا می شود.

7 – هنگامی که یک خانم راننده از داخل آینه مشاهده کند که یک آمبولانس در پشت سرش در حرکت است چکار می کند؟!

الف ) هول می شود و پایش را میگذارد روی ترمز و آمبولانس هم از عقب به شدت با خودروی او برخورد می کند.

ب ) جیغ میکشد و کنترل خودرو از دستش خارج شده و بعد از برخورد با خودروهای دیگر به داخل جوی آب می افتد و بعد با همسرش تماس می گیرد.

ج ) خودرو خودش و آمبولانس را وسط خیابان متوقف می کند تا بتواند بیمار داخل آمبولانس را ویزیت کند و یکسری دارو گیاهی و دار و دوای خانگی برایش تجویز کند.

د ) در حال حرکت فرمان را ول می کند و برای بهبودی بیمار داخل آمبولانس دست به دعا برمی دارد.

8 – اگر یک خانم راننده بخواهد خودرو اش را بین دو خودروی پارک شده پارک نماید ( پارک دوبل ) چکار می کند؟

الف ) پس از شکستن چراغ عقب خودروی جلویی و چراغ جلوی خودروی عقبی به وسیله سپر ماشینش ، با همسرش تماس می گیرد.

ب ) آنقدر منتظر می ماند تا راننده یکی از دو خودرو بیاید و ماشینش را بردارد.

ج ) به مخترع ماشین فحش می دهد که چرا ماشین را طوری اختراع نکرده که از بغل هم راه برود تا بشود با آن بین دو خودرو به راحتی پارک کرد.

د ) از یک عابر مذکر می خواهد که خودرو را برایش پارک کند.

9 – اولین اقدامی که یک خانم راننده بعد از تصادف انجام میدهد چیست؟

الف ) جیغ کشیده و بیهوش می شود.

ب ) با شوهرش تماس می گیرد.

ج ) می گوید : " آخ ببخشید می خواستم ترمز بگیرم اشتباهی گاز دادم"

د ) اول به خاطر سالم ماندنش یک دیگ شله زرد نذر می کند بعد هم عهد می کند که دیگر پشت رل نشیند

10 – شما بعنوان یک مرد اگر خانمتان گواهینامه رانندگی اش را بگیرد و بخواهد که با خودروی شما رانندگی کند چکار می کنید؟

الف ) وقتی که او سوار خودرو می شود گوشی موبایلتان را خاموش می کنید.

ب ) کلا برای همیشه گوشی موبایلتان را خاموش میکنید .

ج ) اصلا گوشی و سیم کارتتان را با هم میبرید و می فروشید.

د ) گوشی و سیمکارت و خودروتان را یکجا می فروشید و بعد هم خانمتان را طلاق می دهید.
.
طنز خنده دار :: قوانین نیوتن
قانون صف:اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد
.

قانون تلفن:اگر شما شماره ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

قانون تعمیر:بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

قانون کارگاه:اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعا به پرت ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

قانون معذوریت:اگر بهانه تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین تان باشد، روز بعد دقیقا به خاطر پنچر شدن ماشین تان، دیرتان خواهد شد.

قانون حمام:وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

قانون روبرو شدن:احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می یابد.

قانون نتیجه:وقتی می خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی کند، کار خواهد کرد.
قانون بیومکانیک:نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

قانون تئاتر:کسانی که صندلی آنها از راهرو ها دورتر است دیرتر می آیند.

قانون قهوه:قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید

لیست بعضی از قوانینی که نیوتون آنها را از قلم انداخت
.
صرفا برای لبخند
عربه سوار تاکسی میشه، میشینه کنار یک دختره آخر تیکه. یک مدت میگذره، برمیگرده به دختره میگه : ببخشید خواهر، یک سوال جنسی داشتم! دختره میگه:خفه شو کثافتِ نکبت! باز یک مدت میگذره، باز عربه میپرسه: ببخشید، میتونم یک سوال جنسی بپرسم؟! دختره میگه: گمشو سوال جنسی رو برو ازون ننت بپرس!خلاصه عربه اونقدر گیر میده تا آخر دختره حوصلش سر میره، میگه: بپرس ببینم چه مرگته؟! عربه میگه: شرمنده خواهر، جنس این شلوارتون چیه؟
نظر کودکان در مورد عشق و ازدواج
شنیدن تعاریف عشق و ازدواج و پاسخ سوالاتی که درباره عشق از کودکان پرسیده شده میتواند به شناخت بیشتر روحیات کودکان کمک کند. در اینجا پاسخ های متعدد کودکان را در مورد عشق و ازدواج (در 2 گروه سنی) خواهیم خواند.
ابتدا پاسخ های کودکان 5 تا 10 سال را که به سوالاتی در مورد عشق و عاشقی پاسخ داده اند بخوانید :

بهترین سن برای ازدواج چند سالگی است؟

"۸۴ سالگی! چون در آن سن مجبور نیستید کار کنید و میتوانید هی دراز بکشید و به همدیگر ابراز علاقه کنید." جودی، 8 ساله

"مهد کودکم که تمام بشود، میروم و برای خودم دنبال زن میگردم!" تام، 5 ساله

در اولین قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه می‌گویند؟

"در اولین قرار ملاقات فقط به هم دروغ میگویند و این معمولا باعث میشود که از هم خوششان بیاید و یک قرار دوم بگذارند." مایک، 10 ساله

بهتر است آدم ازدواج کند یا مجرد بماند؟

"دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها باید ازدواج کنند چون یک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بیفتد و تمیز کند!" لینت، 9 ساله

"بابا این چیزها سردرد می آورد. من فقط یک بچه ام. من همچین بدبختی‌هایی نمیخواهم." کنی، 7 ساله

چرا دو نفر عاشق هم می‌شوند؟

"میگویند یکی به قلب آدم تیر میزند و این حرف‌ها، ولی مثل اینکه بقیه‌اش این قدر درد ندارد." هارلن، 8 ساله

عاشق شدن چطوری است؟

"مثل یک بهمن که برای زنده ماندن باید زود از زیر آن فرار کنی." راجر، 9 ساله

"اگر عاشق شدن مثل یاد گرفتن حروف الفبا سخت است، من یکی که نمیخواهم. خیلی طول میکشد." لئو، 7 ساله

نقش خوشتیپی در عشق چیه؟

"اگر میخواهید کسی که در حال حاضر جزئی از خانواده‌تان نیست، دوستتان داشته باشد، خیلی مهم نیست که خوشگل باشید." ژوانه، 8 ساله

"فقط قیافه مهم نیست. من را نگاه کنید. خیلی خوشتیپم. اما هنوز کسی پیدا نکرده ام که با من ازدواج کند! " گری، 7 ساله

"زیبایی یک چیز ظاهری است، نمیتواند خیلی ماندگار باشد." کریستینه، 9 ساله

چرا عشاق دست هم را می‌گیرند؟

"میخواهند مطمئن شوند که حلقه‌هایشان نمی‌افتد، چون خیلی بالایش پول داده اند." دیو، 8 ساله

عقاید محرمانه درباره عشق؟

"من عشق را دوست دارم، فقط به شرطی که وقتی تلویزیون کارتون می‌دهد، اتفاق نیفتد." آنیتا، 6ساله

"عشق آدم را پیدا می‌کند، حتی اگر خودت را از آن پنهان کنی. من از 5 سالگی تلاش میکنم که خودم را از آن پنهان کنم ولی دخترها مدام پیدایم میکنند." بابی، 8ساله

"خیلی دنبال عشق نیستم. فکر میکنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافی سخت هست." رژینا، 10 ساله

ویژگیهای شخصی برای اینکه عاشق خوبی باشید؟

"یکی از شما باید بلد باشد که خوب چک بنویسد، چون حتی اگر صد هزار کیلو هم عشق داشته باشید، باز هم یک قبض‌هایی هست که باید پرداخت کنید." آوا، 8 ساله

راه هایی که میشود کسی را عاشق خودتان کنید؟

"به آنها بگویید که فروشگاه های زنجیره ای شکلات دارید." دل، 6 ساله

"یک سری کارها را نکنید مثلا اینکه کتانی سبز بدبو داشته باشید. ممکن است با این کارتان توجه کسی را جلب کنید اما توجه، عشق نیست. " آلونزو، 9 ساله

"یکی از راه هایش این است که دختر مورد نظر را برای غذا خوردن بیرون دعوت کنید. حتما یک چیزی بخرید که دوست دارد؛ مخصوصا سیب‌زمینی سرخ کرده." بارت، 9ساله

چطوری میشود فهمید دو تا آدمی که توی رستوران غذا میخورند عاشق هم هستند؟

"فقط نگاه کنید و ببینید که مرد صورت حساب را برمیدارد یا نه. این راهی است که میشود فهمید عاشق شده یا نه." جان، 9 ساله

"عاشقها فقط به هم خیره میشوند و غذایشان سرد میشود. بقیه بیشتر به غذا توجه میکنند." براد، 8 ساله

"اگر یکی از آن دسرهایی سفارش بدهند که با آتش درست می‌کنند، عاشقند. چون یعنی قلب خودشان هم آنجوری است... توی آتش" کریستینه، 9 ساله

وقتی مردم میگویند: دوستت دارم، به چه فکر می‌کنند؟

"به خودشان میگویند: بله واقعا دوستش دارم. ولی کاش میشد حداقل روزی یک بار دوش بگیرد." میشله، 9ساله

چطور میشود عاشق ماند؟

"اسم زنتان را فراموش نکنید... این کار کل عشق را نابود میکند." راجر، 8 ساله

معنی عشق چیست؟ گروهی متخصص و محقق در یک تحقیق این سوال را از گروهی کودک خردسال (کودکان 4 تا 8 سال) پرسیده بودند که بسیاری از پاسخهایی که بچه ها داده اند عمیق تر و متفکرانه تر از تصور بود !
و این هم پاسخ سوال
" معنی عشق چیست؟ " از زبان این کودکان
:

"وقتی کسی شما رو دوست داره، اسم شما رو متفاوت از بقیه میگه. وقتی اون شما رو صدا میکنه احساس میکنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده." بیلی، 4 ساله

"مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمیتونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش میکنه حتی حالا که دستهاش آرتروز گرفتن، این عشقه." زبکا، 8 ساله

"عشق موقعیه که دختره عطر میزنه و پسره هم ادکلون و دو تایی میرن بیرون تا همدیگر رو بو کنن." کارل، 5 ساله

"عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن میرین بیرون و بیشتر سیبزمینی سرخ شده خودتون رو میدهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما."کریستی، 6 ساله

"عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست میکنه و قبل از اینکه بدتش به بابا امتحانش میکنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه." دنی، 7 ساله

"عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره." تری، 4 ساله

"عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی." بابی، 7 ساله

"اگه میخواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی." نیکا، 7 ساله

"عشق اون موقعس که تو به پسره میگی که از تی شرتش خوشت اومده، بعد اون هر روز میپوشتش." نوئل، 7 ساله

"عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو میمونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن." تامی، 6 ساله

"موقع تکنوازی پیانو، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم. به تمام مردمی که منو نگاه میکردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول میخوره و لبخند میزد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم چون عشق اون به من روحیه میداد." کیندی، 8 ساله

"مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نوازش نمیکنه تا خوابم ببره." کلر، 6 ساله

"عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا." الین، 5 ساله

"عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندون میبینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره." کریس، 7 ساله

"عشق وقتیه که سگت میپره بغلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی." مری آن، 4 ساله

"میدونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره به خاطر اینه که تمام لباسهای قدیمی خودشو میده به من و خودش مجبور میشه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره." لورن، 4 ساله

"وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج میشن." کارل، 7 سالهئ


برچسب‌ها: طنز و جوک های باحال, روش های میانبر زدن, حرف زدن با زبان و شیوه های مختلف, طعنه و کنایه به خانمها, گیج شدن
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 15:38  توسط آتش  | 

گلچین جوکهای مذهبی و متفرقه

با چادر هنوز یه برآمدگی هایی از جنس مخالف معلومه!
ما خواهان استفاده از کارتن یخچال برای جابجایی جنس مخالفیم!
#
کمپین حجاب اجباری#
.
هی سریالهای فارسی1 میبینیم بنیان خانوادمون سست میشه..
هی سریالهای ماه رمضونی میبینیم، بنیان خانواده مون سفت میشه...
الان بنیان خانوادمون گیج شده!!
.
یارو صد هزارتا صلوات نذر می کنه میره ورزشگاه آزادی میگه جمیعاْ صلوات
.
یه روز زمان جنگ موشكی زدند بغل حمام زنانه زنها لخت از حمام فرار كردن روز بعد جوانها شعار دادند:جنگ جنگ تا پیروزی - صدام بزن جا دیروزی.

.
جراحی صورت خود را به ما بسپارید ! فقط با ۱ تکان کوچک

لیفتینگ پوست ٬ زیبائی بینی ابرو و گونه (کلینیک یوزارسیف)!!!
.
زنی دوقلو میاره، پسرش داد می زنه مادرم یه بچه آورده با یه زاپاس!
.
یکی 10 تومن میندازه تو صندوق صدقات، هنوز دو قدم رد نشده بوده،‌ یک ماشین میزنه بهش، درب و داغونش میکنه. همون وقت یک بابای دیگه‌ای داشته یک پولی مینداخته تو همون صندوق، ‌اون با حال زار پا میشه، ‌میگه: آقا پولتو اون تو ننداز، اون صندوقش خرابه
!
.
یکی با زنش دعواشون شده بوده، ‌با هم حرف نمی‌زدند. زنش وقتی شب میره بخوابه، یک یادداشت برایش می‌گذاره که: منو فردا ساعت 6 بیدار کن. صبح زنه ساعت 10 از خواب پا میشه، ‌می‌بینه شوهرش براش یک یادداشت گذاشته که: پاشو زن! ساعت شیشه
!
.
ديوونه ميره پيش دکتر ميگه يه کتاب نوشتم به نام ((صداي پاي اسب)) دکتر ميخونه ميبينه 500 صفحه نوشته : پيتيکو....پيتيکو.....پيتيکو
.
حتماً روی ديوار بهشت نوشته : لعنت بر پدر و مادر كسی كه در اين مكان سيب بخورد!
.
مردی ادعای پیامبری کرد او را نزد پادشاه آوردند . پادشاه از او پرسید :«معجزه ات چیست »؟ گفت :«هر چه بخواهید »شاه گفت :«خربزه ای برای ما حاضر کن ».گفت:«سه روز به من مهلت دهید ».شاه گفت :«همین حالا حاضر کن وگرنه تو را می کشم
!». گفت :«ای پادشاه ! انصافت کجا رفته ؟خداوند عالم با آن قدرتی که دارد ، خربزه را در سه ماه می آفریند .حال من که پیغمبر او هستم ،به من سه روز مهلت نمی دهید؟!». .
شخصی می‌گفت روزی به عیادت یکی از فضلا که بسیار بیمار بود رفتم و چون نزد او نشستم و پرسش احوال او کردم به او گفتم
:
خدا را شکر کن و حمد او به جای بیاور.تبسم نمود و گفت: چگونه شکر کنم و حال آنکه خدای تعالی فرموده است:«اگر شکر کنید برای شما زیاد می کنم» می‌ترسم که اگر شکر او کنم بر بیماری من بیفزاید


برچسب‌ها: طعنه و اعتراض به حجاب, نقد, برجستگی بدن خانمها, تحریک جنسی, طنز و جوک مذهبی
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 19:43  توسط آتش  |